حرفهای ناتمام..........

شهریور ماه

خیلی از روزها دلم میخواد راجع به بچه ها مطلب بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم....آخه بمیرم اونها معمولا" جای خاصی نمیرن و تابستونی که من فکر میکردم خیلی براشون برنامه بچینم با تنبلی های من داره به پایان میرسه.... توی این مدت پارسا خیلی شیطون تر شده و کلمات زیادی را میتونه تکرار کنه....آرزوی شنیدن اسم خودم از او برآورده شده و او به راحتی بهم میگه مانی ناهی .... البته اولش میگفت مانی نانی.... به پریسا هم میگه آجی......رضا میگه آجی نه بگو خواهر....ولی من میگم آجی صمیمی تره......! امروز قراره مامان اینها مشهد برن....پریسا از دیشب که فهمیده میگه من هم باهاشون میرم ...فکر میکنه همین نزدیکی هاست و سادگیها که بره........البته کاش میشد که ببرنش...هرچ...
3 شهريور 1392

تابستان

این چند وقت ....منظورم توی تابستونه پریسا کلاسهای خلاقیت موسسه کیان اندیشه را میره... پارسا هم بزرگتر شده و میتونه چندین کلمه جدید را بگه ....اکثر روزها غذاش را نمیخوره (فکر کنم مال گرمای هواست) و معمولا" کنار یخچال میبینیش که ایستاده و میگه اگوره... فکر کنم منظورش بیشتر انگور باشه ولی کلا" به همه چی اگوره میگه....چند روز دیگه باید ببرمش واکسنش را بزنه..از همین حالا تب کردم و نگرانشم...اون هم با این گرمی هوا...... میخواستم واسه مسابقه عکس پارسا را بفرستم ولی فکر کنم دیر باشه....  
19 تير 1392

روزهای بهاری ما.......

  همیشه روزهای بهاری را دوست داشتم....هم به خاطر هواش و هم از موقعی که نی نی دار شدم به خاطر فرار از سرماخوردگی بچه ها.....هم واسه بلند شدن روزها و هم به خاطر بیرون رفتن هاش.... این روزها که هنوز تا تصویب شدن تعطیلی ٥ شنبه ما کارمندها مسافت زیادی مونده مجبورم پریسا را به خاطر تعطیلی مهد سر کار بیارم ...اون هم از شیطونی هاش دست بردار نیست...البته یه روزهایی هم میبرمش بیرون محوطه تا حلزون ها و قاصدک ها و گل ها و سیب های روی درختها و هزار تا قشنگی دیگه از طبیعت بهاری را ببینه... ولی وقتی توی کتابخانه است حسابی همه جا را به هم میریزه! این هم یه نمونه از سواریهاش روی تراک کتابها! عصر که میشه معمولا" میریم بیرون ....این دفعه با خا...
5 خرداد 1392

اردیبهشت .......

هوای سرد سال ٩١ هنوز تمومی نداره........ این در حالیه که قرار بوده به همین زودی ها من و پریسا با هم به شنا بریم  ولی با وجود هوای سرد اردیبهشت این کار به تعویق افتاده.... دلم میخواد بتونم بچه ها را سرگرم کنم .... دلم میخواد بیشتر با اونها بیرون برم...یعنی میشه؟ با دیدن پریسا و پارسا و بزرگتر شدنشون حس خوبی بهم دست میده.... خوشحالم که بچه هام به خواست خدا حق زیستن را پیدا کردند و امیدوارم من و بابای بچه ها بتونیم والدین خوبی براشون باشیم...... پارسا الان که حدود یک سال و ٤ ماه را داره میتونه کلماتی مثل چیه... به به ...رفت .... نیست ... مادر ....مامان و بابا را بگه.......... دلم ...اینجا...هر روز ...براتون تنگ میشه ...
18 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

دیشب اصفهان زلزله اومد...١/٤ ریشتر.... پریسا و من و بابایی مشغول مسواک زدن بودیم....  هر چند اولش برامون جالب بود ولی بعد من و بابایی تا صبح مثل اکثر خانواده های دیگه نتونستیم از ترس بخوابیم....... همون روز ما خانه عمه عفت مهمون بودیم.....البته عکس زیر مال روزهای عید دیدنیه     ...
4 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

سال ٩٢ هم شروع شد ....سالی که پریسا پنج سالگی و پارسا دو سالگی را طی خواهد کرد....... با گذر ایام....با بزرگ شدن بچه ها آرزوم بود پریسا که بزرگتره رفتار بهتری داشته باشه ولی انگار اون نمیخواد کمی بزرگ بشه چون امسال وحشتناک غر میزد و شیطونی میکرد ...... فکر کنم حالا حالا ها باید صبر کنم تا اون بزرگ بشه ..... حس می کنم سال سختی را پیش رو دارم...... بعضی موقع ها با خودم میگم یعنی سخت تر از پارساله....فکر نکنم! باید راحت تر باشه.....  به هر حال مثل همه آدمهای دیگه من هم امید دارم........... به زندگی بهتر................ برای عید هیچکدوم از ما آمادگی نشستن سر سفره هفت سین را نداشتیم... آقای پدر ماشین میشست.....من و بچه ها ناهار می خوردیم و...
4 ارديبهشت 1392